سرکوب نیازهای اساسی

به نقل از پورتال مشاوره و مددکاری اجتماعی صبا

مِری، سی و نه ساله، بعضی اوقات پس از نزدیک شدن به اصل خود، با احساس رضایت و تفاهم جلسه مشاوره را ترک می‌کرد.
اما لحظه‌ای بعد با یک مهمانی یا چیز دیگری به همان اندازه بی‌اهمیت ذهن خود را منحرف می‌کرد و این عمل موجب می‌شد تا او دوباره احساس تنهایی و نابسندگی کند.

پس از گذشتن چند روز، از احساس پوچی، ازخودبیگانگی و از اینکه دوباره راه را گم کرده، شکوه می‌کرد. به این ترتیب، در عمل اما به طور ناخودآگاه وضعیتی را به وجود می‌آورد که می‌توانست آنچه را که در کودکی برایش اتفاق افتاده بود، به نمایش بگذارد:
هر وقت که خواست از راهِ بازی‌های تخیلی کم کم به احساس واقعی خودش پی ببرد، پدر و مادرش از او خواستند تا «کار معقول‌تری» انجام دهد – که به درد چیزی بخورد – و دنیای درونی‌اش که تازه داشت خودی نشان می‌داد، دوباره به رویش بسته می‌شد.

او با پس کشیدن احساسات خود و افسرده شدنش به این دخالت‌ها واکنش نشان داد، زیرا نمی‌توانست خطر نشان دادن واکنش عادی – مانند خشم – را بپذیرد.

اگر این فرد به عنوان یک شخص بالغ اجازه رو‌به‌رویی و کار کردن با چنین یادآوریهایی را به خودش بدهد، خواهد توانست آن خشم قدیمی را احساس کند و علیه نحوه رفتاری که با او می‌شد طغیان کرده و نیاز سرکوب شده‌اش را پیدا کند.

آن وقت است که افسردگی از بین خواهد رفت زیرا دیگر به عملکرد دفاعی آن نیازی نخواهد بود.
دیگر ناچار نخواهد شد که به فعالیت‌هایی مانند میهمانی‌ها پناه ببرد، اگر اجازه دانستن این موضوع را به خودش بدهد که در آن لحظه به خصوص به چه چیزی نیاز دارد:
احتمالاً اجتناب از تشتت افکار و اندکی خلوت کردن با خود در مشکلات.

📚در جستجوی کودک فراموش شده
✔ آلیس میلر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *